خرید بک لینک

وقتی کتاب را بست

مرگ

     مرگ ساده و غمناک

از دریچه نگاهش می‏کرد

وقتی چراغ را خاموش کرد

مرگ

     مرگ وحشی و غمناک

از پستان‏های سپید و باکره‏اش

                                  شیر می‏نوشید

وقتی به بستر رفت

مرگ

      مرگ وحشی و زیبا

بر اندام خفته‏ی او دست می‏کشید

« شادروان مجتبا عبدالله نژاد/1371، صفحه 25 کتاب آواز‏های ماه و معادله‏های ریاضی»

=======================================================

سلام. مجتبا هم رفت، به همین سادگی...با ایست قلبی رفت... شنبه دانشگاه پیام نور برایش سخنرانی گذاشته بودند...رونمایی کتاب هم داشت...در تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد... خبر رو که شنیدم باورم نشد...دوست نداشتم باور بشه...به حسن زنگ زدم...بُغض داشت...شاید خبر راست باشد..حسن گفت که خبر راست است...آوار شد تمام خاطرات با یک همکلاسی و هم مدرسه‏ای و یه دوست که از 1359 می‏شناسمش...هم سن هستیم و او با ایست قلبی شد عزیز سفر کرده و من هنوز مبهوتم...رامین از کرج تماس می‏گیرد...او هم بُغض دارد...انگار بخواهد فریاد بزند؛ حمید راسته این خبر...و خبر راست است.

حسن می‏گفت ؛« حمید این بزرگترهای شهر می‏دانند چه گوهری از کف این کشور و ادبیات فارسی رفته است؟» چرا من وقتی بحث مرگ مجتبا می‏شود یاد مرگ حسنک وزیر می‏افتم... با دوستان صحبتمان این است که کاش فرماندار و نماینده و این و آن بدانند چه عظیم مردی درگذشته است... مجتبا چکاره بود؟ بنویسم نویسنده و مترجم و شاعر و منتقد ادبی بود؟ آیا مجتبا همه اینها بود؟ مجتبا از محدود انسان‏های بود که در این عصر مدرک گرایی، باید ذوالفنونش بدانیم... دایره‏المعارف متحرک بود...دریایی عمیق از انواع اطلاعات...و به همان اندازه دانش داشت. دانشی که مدرک آکادمیک برایش به همراه نداشت ولی سخت باسواد بود.

اولین بار مجتبا را در مدرسه راهنمای شهید باقری دیدم. پاییز 1359...هر دو عضو انجمن اسلامی دانش آموزان بودیم. سر خواندن نشریه آینده سازان با هم جروبحثی داشتیم... و این آغاز یک آشنایی 37 ساله بود که سخت زود گذشت.. 

برچسب: عبدالله, نویسنده: سارا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 17:34

صفحه بندی