سلام
اهالی روستای کسرینه خاطرات خوشی از صفا و صمیمت حاج میرزا یحیی محمدیان را به یاد دارند. در باور اهالی او فردی متدین، قرآن خوان، زحمتکش و اهل معاش حلال است. اجداد او نیز در این روستا خوشنام بودند. میرزا یحیی کشاورزی نیک سرشت بود که بسیاری از باغداران منطقه ایجاد و احداث باغات خودشان را مرهون دست پر خیر و برکت او می دانند. خدا به وی و همسرش شهربانو خدمتگزار دو پسر و سه دختر داد. حسین یکی از دو پسر وی هست."متولد مرداد 1331 هستم. فرزند دوم خانواده ام. کودکی پُر شر و شوری داشتم. به قول معروف از دیوار راست هم بالا می رفتم. در چهارسالگی در باغ تره کاری پدر در آخرهای پاییز دور از چشم سایرین در گوشه ای خرمنی از خار را آتش زدم. یهو متوجه شدم کارد سرتنوری در معرض آتش گرفتن است. تا آمدم برش دارم، آتش تمام بدنم را در میان گرفت. نیمی از تنم سوخت. خدا رحمت کند دکتر کندری را، ایشان با تدبیر خود درمانم کرد. پدرم باغش را فروخت تا درمانم کند"
حسین قرآن در دوران طفولیت قرآن را در محضر پدر فرا گرفت" مرحوم پدرم با قرآن اُنس و الفتی داشت. خودش بر قرآن خوان کردن فرزندانش نظارت داشت. ابتداء الفبای فارسی و سپس حروف ابجد را بهم یاد داد. هر شب جزئی از قرآن را تلاوت می کردیم. احکام را جداگانه به ما یاد داد. در هفت سالگی به تنها مدرسه روستا یعنی دبستان خوش بین رفتم." جزو دانش آموزان مطرح و شاگرد ممتاز بودم. به علت مشکلات معیشتی و تنگدستی پدرم موفق به ادامه تحصیل نشدم. بعد از اتمام دوره ابتدائی کمک حال پدر در امور زراعی و کشاورزی شدم. همزمان به کار قالی بافی هم مشغول بودم."حسین از همان ابتداء اراده خوبی برای یادگیری داشت. در اندک زمانی به عنوان استادکار قالی بافی شناخته شد.
" بعد از چهار ماه در قالی بافی استاد شده بود. مهارت خاصی در این رشته داشتم. در شانزده سالگی اولین دار قالی خودم را برپا کردم. چهار شاگرد داشتم. اولین قالی که کار کردم در نوع خودش کم نظیر بود. نقشه بوته، مادر و بچه در آن زمان بسان امروز کمیاب و پرطرفدار بود. با زحمت زیاد این نقشه را گیر آوردم و اولین قالی 12 متری ام را با کمک شاگردانم بافتم. در اندک مدتی تعداد شاگردانم به شانزده نفر رسید. دستم به دهانم می رسید. دعای خیر پدر و مادر نگهدارم بود و پیشرفت خوبی داشتم به علت سوختگی دوران طفولیت و شکستگی پا از سربازی معاف شدم. در 21 سالگی در سال 1352 با خانم صبورا محمدی ازدواج کردم. 4 پسر و دو دختر حاصل این وصلت است."
حسین در نیمه دوم دهه چهل شمسی چهره همیشه حاضر محافل مذهبی روستا محسوب می شد. بافت مذهبی خانواده و تعلقات دینی وی باعث آشنایی اش با تعدادی از مخالفان رژیم پهلوی شد" آن سال ها تعدادی از همراهان نهضت امام خمینی(ره) به کاشمر تبعید شده بودند.تعدادی از دوستانم نظیر حاج صابر شاکری با این بزرگواران رفت و آمد داشتند. ما هم در جریان این آمد و شد بودیم. حتی گاهی اوقات پذیرای آیت الله سبحانی و مرحوم آیت الله مشکینی بودیم. منزل حاج جواد مهدویان محل جلسات انقلابیون روستا بود. در نیمه اول دهه پنجاه هر از گاه در روستا پذیرای دانشجویان انقلابی هم بودیم. آن زمان محمد خزاعی قوژدی یک دانشجوی انقلابی بود که مخفیانه در جمع ما حاضر می شد. آقای جالینوس نیز در جمع ما حاضر می شد. نوارهای سخنرانی و اطلاعیه های حضرت امام را با رعایت اصول مخفی کاری در سطح منطقه توزیع می کردیم. ماه های منتهی به پیروزی انقلاب این مسایل شدت یافته بود".
برچسب:
نویسنده: سارا موسویپور